آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

آترین کوچولو

طالقان 19 آبان

جمعه 19 ام آبان با بابا رضا رفتیم یه سر طالقان این روزها بابا جون کار دست خودش داده و افتاده تو خونه زمین و تعویض مفصل کرده ,از طرفی هم طالقان. طبقه بالا رو شروع کرده بودن به ساختن ,باید یکی بره سر بزنه که ببینه چه میکنن تو اینقدر دلت برا بابا جون میسوزه میریم خونشون هی میری بوسش میکنی بغلش میکنی,اون روز که به مامان جون میگفتی :بابا جونم رو اذیت نکنی هااا وگرنه دیگه نمیام خونتون یه روزم که من و شما خونشون بودیم و بابا جون رو برده بودیم فیزیو تراپی و برگشتیم گیر داده بودی به مامان جون بیا بابا جونم رو بغل کن سفت سفت بوسش کن زودددد مرده بودیم از خنده, بگذریم, این جمعه که رفته بودیم پاییز قشنگگگ بود و تمام کف زمین برگهای رنگارنگ و از...
21 آبان 1396

اولین مشق آترین

امشب نشستی و مشق نوشتی به عبارتی,دوستات همه پیش دبستانی رفتن اما تو چون نیمه دومی هستی سال دیگه میری پیش دبستانی جوجه من اینم مشقای شماست که با دستای کوچولوت نوشتی ماژیک رو سفت میگیری دستت هی میگی دستم درد گرفت ️ اون صفحه اش هم بقول خودت dressعروس خانوما و dressبچه عروس ها رو کشیدی با یه دونه pants ...
16 آبان 1396

بدون عنوان

عشقم دخترک سوسول ,برا خودت میشینی جلو آینه موهاتو شانه میزنی و میگی باهام حرف نزنید میخوام خودم رو آرایش کنم اون روزم خونه بابا جون اینها بودیم رفته بودی تو اتاق سابق مامان ,که الان شده اتاق شما و مامان جون کلی اسباب بازی برات گذاشته اونجا و نشسته بودی جلو آینه و با یه حس جالبی موهات رو شانه میزدی دلم نیامد این لحظه رو از دست بدم ازت چندتا عکس گرفتم و فیلم کاش میشد فیلمش رو هم اینجا برات لود کنم این عکس سوسول بازیهات ️ ...
10 آبان 1396

بدون عنوان

عشقم دخترک سوسول ,برا خودت میشینی جلو آینه موهاتو شانه میزنی و میگی باهام حرف نزنید میخوام خودم رو آرایش کنم اون روزم خونه بابا جون اینها بودیم رفته بودی تو اتاق سابق مامان ,که الان شده اتاق شما و مامان جون کلی اسباب بازی برات گذاشته اونجا و نشسته بودی جلو آینه و با یه حس جالبی موهات رو شانه میزدی دلم نیامد این لحظه رو از دست بدم ازت چندتا عکس گرفتم و فیلم کاش میشد فیلمش رو هم اینجا برات لود کنم اینها هم عکسهات جیگرکم ️...
10 آبان 1396

بدون عنوان

این روزهااا نزدیک جشنهای هالوین تو خارج از کشور هست امروز کلاس زبان داشتید و به قول خودتون teacher گفته بود بادکنک نارنجی و مقوا مشکی بیارید اینها هم عکسهاتون که بعد کلاس گرفتیم این چندتا هم عکسهایی که مربیتون سر کلاس ازتون گرفته ️ ...
10 آبان 1396

🙏🙏

امشب بعد از مدتهااا کشف کردم امکان جدیدی نینی وبلاگ گذاشته از طریق تلگرام میشه مطالب رو بروز کرد ذوققققییدم ...
5 آبان 1396

خرید از شیرین عسل😉

سه شنبه همین هفته 2 ام آبان داشتیم از کلاس بر میگشتیم که با دوست دانیال و مامانش رفتیم شیرین عسل خرید کنیم یه سبد برداشته بودی و میچرخیدید دوتایی و خرید میکردین,دانیال جان همشاگردی کلاس زبانت هست عزیزززم الان زبان ch10هست برا خودتون کلی لغت یاد گرفتید ...
5 آبان 1396

نامزدی رضای عمه زهرا

اینم عکسهای خوشگلت که با لباسی که برا عروسی پسر عمه زهرا دوختم ازت گرفتم جیگرم این مدل رو تو اینستاگرام تن یه دختر کوچولو دیده بودم برات از رو اون دوختم خیلییی دوسش داری همونطوری که دوست داری پف میکنه ️...
5 آبان 1396

تولد خورشید کوچولو تیرماه 96

ایشون خورشید خانوم دختر دایی شما که تازه به دنیا آمده و شما هم خیلی دوسش داری ,هی میگی بزار من اینکارش رو بکنم اون کارش رو بکنم,یاد اون موقع های خودم میافتم که مامان جون تعریف میکرد ,دایی حسن به دنیا آمده بود و ذوق داشتم ,خورشید کوچولو با اون ابروهاش خیلی خیلی شبیه دایی حسن شده اینم خودش و کیکش که من با همکاری شما براش درست کردم...
4 آبان 1396

تولد مانی مهرماه 96

Shima: اینجا تولد مانی یکی از دوستای صمیمیت هست عزیزم کیکش هم دست پخت مامان امروز رفتم آرایشگاه که موهامو کوتاه کنم تو هم رو صندلی بغل نشسته بودی گفتی مامان منم موهامو میخوام کوتاه کنم مثل تو ,اینجا هم موهات که سشوارم برات کشیدن موهای جدیدت که شبیه مامان کوتاه کردی...
4 آبان 1396